

(hiss...) ساعت سه شد، خونه تاریکه
یه نفر پشت در، خیلی نزدیکه
سه بار زد، ولی کسی اونجا نبود
روی شیشه با خون نوشته بود:
«من همونم که تو خواب دیدی
همون که ازش فرار میکردی
امشب دیگه خواب و بیداری یکیه اون که تو آینهست، دیگه خودت
نیستی...»
نگاه نکن، پشت سرت وایساده
با دهنی که تا گوشاش بازه
نفس نکش، صداتو میشنوه حتی وقتی چشماتو میبندی، میبینتت...
تق... تق...
تق... در باز شد یه دست سرد روی شونهت جا موند
جیغ نزن، فایده نداره چون صدای جیغت از زیر خاک میاد... (ahhhh!)
از زیر تخت صدای مادرت اومد گفت: «عزیزم، بیا پایین پیش من...»
ولی مادرت پشت در ایستاده بود با صدای لرزون فقط گفت:
«هر چی شنیدی، جواب نده هر چی دیدی، درو باز نکن چون
من سه ساله که مُردم و اون پشت در...
اصلاً من نیستم.»
سیزده ضربه، از ساعت دیوار سیزده سایه، توی یه اتاق تار دوازده
نفر زیر خاک خوابیدن سیزدهمی هنوز داره نفس میکشه...
یکی میخنده، یکی گریه میکنه یکی از توی دیوار صدات میکنه چراغو
روشن کن... کسی نیست
خاموشش کن... همهشون اینجان!
هیسسسسس...
صدای پاها قطع شده...
درها همه قفلن... پنجرهها بستهان...
پس چرا...
یکی همین الان از پشت گوشت گفت: «بالاخره پیدات کردم...»
تق.
تق. تق. «حالا نوبت توئه...» (hahaha...)