

مامان...؟
مامان، چرا اون زنه روی سقفه...؟
چرا سرش برعکسه...؟
چرا داره میخنده...؟ (تق...
تق... تق...) مامان...
اون دیگه روی سقف نیست...
الان پشت سرته.
ساعت سه شبه،
خونه بیداره یه چیزی تو دیوار،
اسممو میاره ناخناش میکشن
روی دیوار یه خنده میاد
از توی انبار عروسکم دیشب
چشماشو بست امشب با یه دستِ سیاه، دستمو گرفت گفت: «اگه بخوابی،
میام تو خوابت» «اگه بیدار بمونی،
میشینم کنارت...»
نـــــگاه نَکُـــــن! نـــــگاه نَکُـــــن!
اون توی تاریکی منتظرته!
نَفَـــــس نَکِـــــش! صِـــــدا نَکُـــــن!
اون از صدای قلبت پیدات میکنه!
یک... دو...
سه... یه دست از زیر تخت بیرون اومد!
چهار... پنج...
شیش...
اون دیگه زیر تخت نیست!!!
رفتم جلوی آینه، تصویرم نبود یه دختر با لبخند، اون پشت ایستاده
بود دستشو آورد جلو، شیشه ترک خورد گفت: «تو از اینجا برو...
من جای تو میمونم!» چراغا خاموش شد، درا بسته شدن
صد تا چشم توی تاریکی باز شدن یه صدا از توی کمد
اسممو گفت ولی وقتی بازش کردم...
صدای خودم بود که میگفت: «کمک!»
یکی برای سایه...
دوتا برای ترس...
سهتا برای کسی که...
دیگه آدم نیست...
چهارتا برای در...
پنجتا برای قبر... ششتا برای چیزی
که... الان داره از سقف میاد پایین!!!
بـــــدو! بـــــدو! درا قفل شدن!
پنجرهها با دستای سیاه پُر شدن!
جیـــــغ بزن! ولی کسی نمیاد!
اون چیزی که دنبالت بود، حالا اسمتو میدونه!
(ها... ها... ها...) فکر کردی تموم شد؟ فکر کردی رفت؟ (یه بار
پشت سرتو نگاه کن...) (چون
من هیچوقت نرفته بودم.)
لالا... لالا...
بخواب عزیزم...
سایه نشسته
کنار تختت... چشماتو ببند، دیگه دیر شده...
اون که صدات میزنه...
مامانت نیست.
«مامان؟
من که اینجام...
پس اون کیه که توی اتاقمه؟»