درد دلی دیوانه دستم داد و
رفت این خانه را
ویرانه کرد
زندان بنا کرد از گلم با
تار و پودم رخت غم
دستانه کرد
فریاد از این تقدیر و صد
لعنت به چشمان حسود و بددلان
آخر مگر این شانه ها آویز
دستانت نبود
آرام جان
چشمانت
سحر به کام خود کشانده
رفتی
یا
شبی میان خانه مانده
این دوری
به خاک آتشم کشانده
حال مرا
تنها غزال رسته از
تعقیب می داند
دیگر هراسانم ز هر حسی که
قلبم را بلرزاند
ای خوب من
مغلوبم از درد جدایی ها
بر هستی ام آتش زدم افتاده
بر دامان ساقی ها
چشمانت
سحر به کام خود کشانده
رفتی یا
شبی میان خانه مانده
این دوری
به خاک آتشم کشانده