

(hmmmmmm) در اتاقی ساده و بینقش و رنگ
میتپد نوری، نه از شمع و نه چنگ
آیینهست آن دل روشنسرشت
سایهای بنشسته با فکری سرشت
نور حکمت، بر دلش تابیده باز
میدمد از عمق جان، بیحرف و راز
چون نسیم شب، سبک، اما طنین
موج
او خاموش، اما پر زمین
عقل
بیدارش ز وهم و شک رهید
چشمِ جانش کعبهی معنا
بدید
از زمین تا آسمان اندیشه کرد
نور را در خلوت خود پیشه کرد
هر که بیند او، نبیند جز سکوت
لیک در دل داردش صدها سرود
در دل آیینه، خود را کم ببین
تا نباشد سایهات مانعترین
هر که خود را خیره در تصویر دید
در پی خود رفت و از معنا
برید
مرغ جانت را نخواه افسار بند
پر دهد آتش، نه فکر بیگزند
جام دل پر، لیک لبها خشک و سرد
مستی از تو دور، این دل پر ز درد
گر شوی دانا، ندانی چیستی
چون شدی نادان، بدانی کیستی (آه...)