

دیشب از توی دیوار، یکی اسممو خوند
با صدای خودم،
ولی از صد سال پیش
(هیس...) گفت:
نترس، من فقط اومدم خونه
بعد یه دست سیاه بیرون اومد از آینه
روی سقف یه زن وارونه راه میرفت
موهاش روی زمین مثل مار میخزید
چشماش دو تا حفره، دهنش پر از خاک گفت: چرا توی قبر
من خوابیدی امشب؟
در کمد رو باز کردم،
یه تابوت اونجا بود روش نوشته بود اسم خودم
چشماتو ببند! اون بالا نشسته!
با استخونای شکسته داره میخنده!
نفساتو بشمار! یک... دو...
سه...
چهارمین نفس مال تو نیست، مال اونه!
نخند!
چون دهن تو مال اونه!
جیغ بزن! ولی صدات درنمیاد!
(ها... ها... ها...) «من تو نیستم...
ولی تو دیگه منی!»
تلفن زنگ زد، ساعت چهار و چهار
اسم مادرم افتاد روی صفحهی تار
گفت: عزیزم، نرو سمت راهرو...
گفتم چرا؟
گفت چون من اونجام...
از پشت در صدای گریه بلند شد
آینه بخار کرد، بیاینکه نفسی باشه یه
انگشت نوشت:
امشب آخرشه
و دیوار آروم گفت: من هنوز گرسنهم...
سیزده تا شمع، سیزده تا قبر سیزده تا صدا از تهِ یه
چاه سرد دوازده تا مُرده دارن اسممو میخونن سیزدهمی میگه: چرا هنوز
زندهست؟
تق! تق! تق! از توی استخون خش!
خش! خش! زیر پوست و خون یه نفر توی تاریکی با صدای
من گفت:
تو از اولش تنها نبودی...
«مامان...
اون آدمه چرا صورت نداره؟»
«کدوم آدم، عزیزم؟» «همونی
که هر شب بالای تختت
میایسته...» «مامان؟» «اون الان داره صدای تو رو درمیاره...»
صبح شد، ولی خورشید بالا نیومد
ساعت ایستاد، ولی تیکتاک موند رفتم سمت پنجره، خیابون خالی بود فقط
یه دسته عزادار با صورت سفید...
تابوت رو آوردن وسط حیاط
درشو باز کردم... خودمو دیدم!
اون جسد با صدای من گفت: تو فکر میکردی هنوز زندهای؟
اون شب هیچکس پشت در نبود...
«چون من از اول داخل خونه بودم.»
«اگه اینو تا آخر شنیدی...
اون چیزی که پشت سرمه،
دیگه پشت سر من نیست...» تق...
تق... تق... «اون حالا صدای تو رو یاد گرفته...» (هیس...) «و امشب،
با صدای تو در میزنه.»