

(shhhh) ساعت دوازده، چراغا خاموشن صدای پا میاد، ولی
همه خوابن یکی پشت دره،
آروم میخنده یه دستِ سرد و سیاه، درو میبنده تق...
تق... تق...
کی اونجاست؟ یه شبح پشت شیشه،
بیصداست برنگرد عقب، به آینه نگاه نکن اون چیزی که میبینی...
آدم نیست اصلاً
بــــدو! بــــدو! ولی راهی نیست!
تو این خونه دیگه فردایی نیست!
جیــــغ بزن! کسی نمیشنوه!
یه چیزی زیر تختت نفس میکشه! (هاهاهاها)
صداتو شنیدم! پشت سرت بودم، ولی منو ندیدی!
چشماتو ببند، تا سه بشمار یک...
دو... سه... من اینجام!
یه عروسک قدیمی، با چشمای سیاه نشسته روی صندلی، خیره به ماه
دیشب توی کمد بود، امروز کنارته آروم میگه: «نترس...
فقط نوبت توئه!»
دیوارا میلرزن، درا قفل میشن عکسا روی دیوار، یهو زنده میشن یه
خنده میاد از تهِ راهرو یه صدا میگه: «من همیشه بودم با
تو...»
نــــدو! نــــدو! دیگه دیر
شده! پیکرت از خودت جدا شده!
چراغو روشن کن، کسی اونجا
نیست ولی توی آینه، تصویر تو نیست!
من زیر تختم... من پشت درم...
من توی آینهم... و حالا...
نوبت توئه! (آآآآآآآآآآآآآآآ)