

به نام
خداوند جان و خرد
که بر خاک، نقش
هنر گُستَرَد
کُهَناَرگ، ای یادگارِ کُهَن
تو را قصهها مانده در جان و تَن
زِ دیوار تو بوی ایام خاست
به هر خشت تو قصهای آشناست
تو خاموش، اما پر از گفتوگو
نهان در تو صد قصه از هایوهـو تو را ظاهر از خاک
و از سنگ بود
درونت پر از شور فرهنگ بود
نه هر کس که بیند،
تو را پی بَرَد
نه هر دیده¬ای راز تو را بنگَرَد
بسا گنج کَز خاک
پنهان شدهست
بسا راز کَز سَنگ اَعیان شدهست
بیا تا به چَشم
خِرَد بِنگَریم
ز تاریخ این خاک، پَند
آوریم
که هر ملتی کز
گذشته گسست
بدیدش که بنیاد او برشکست
خدایا، نگه دار، این یادگار کهن که جان میدَمَد در رَگِ
این وطن بمان ای نشانِ
شکوه و هنر
چراغی برافروز از این بوم و بر (آه)
بهارستان، نشانِ
عهدِ دیرین چراغِ روشنِ
تاریخِ شیرین
بهارستان، بهارستان، بهاران تویی
فرّ و
شکوهِ مُلکِ ایران