

رفت و یار رفت و یار رفت بیفروغش روزگارم تار شد بینگاه
مهربان و خندهاش حال و روز دل غمین و زار شد
دل خراب و خسته شد از بیکسی
زار شد سرگشته شد بیتاب شد
خسته از شبگردی و آوارگی دردمند، افسرده و بیخواب شد خواب نه،
چشم انتظاری تا سحر
شاید از آن یار آید یک پیام آه از دست فراق و
صبر، آه کی شود اشک شبانگاهی تمام
دردِ جانکاه دلِ درمانده را
پیش که گویم در این شهر غریب با که ریزم اشکها از
راز عشق بین مشتی عاقل از غم بینصیب هیچکس با اسم و
رسم درد من آشنا و باخبر از عشق نیست
هیچکس چون من در این طوفان غم مبتلا و ریشتر از عشق
نیست من که تنها نیستم چون همدمم اشک هست و آه هست
و درد هست
چار فصل زندگی من فقط برگ زرد و شامگاه سرد هست
پس کجا رفته است آن دلسنگ یار یادِ یار خود نمیآید چرا؟
پس چه شد آن وعدههای دلفریب؟
آه، شد چون رهگذر آن آشنا آن که با او خاطراتی داشتم
رفت و رفت و مانده از او یادها
آه کاش آید به فریادم رسد آن که شیرین است و من
فرهادها یاد ایامی که ما در باغ عشق مست هم بودیم و
میخوردیم مِی بیخبر از روزگار دیدهتنگ لحظهها چون ابرها میگشت طِی
عین و شین و قاف را از من بپرس تا بگویم چیست
از فرهنگ دل آشنایم با نواهای غریب میسرایم شعر با آهنگ دل
عین و شین و قاف یعنی انتظار
عین و شین و قاف یعنی دردها
عین و شین و قاف یعنی یک نفر مرده زیر دست و
پای سردها
ای تو ای آرامش این قلب خون زودتر آغوش خود را باز
کن بگذر از هجران پاییزی، بیا
زود با دل حرف عشق آغاز کن بگذر از این خانه ماتمکده
بر شب تارم تو مهرافروز باش
با من دلخسته بیگانه مباش
دلبر نازکدل دیروز باش