

(ahhhh) دم صبح و هیاهوی غریب جادهها
سکوت کهنه این سینمای بیصدا
نگاهت خیره روی عکس نیمهسوخته
به دیواری که طرحی از گذشته دوخته
راننده تاکسی هم کنار تو ایستاده
پوسترها زخمی، رنگ پیاده
(ای داد)
قاب خالی، خاطرات پیر
این سالن
نور زرد صبحگاهی
روی ایوان بلند
رازهایی که میان تیرگیها گم شدند
سینمای متروک و خواب گندمزارها (آه،
خواب گندمزارها)
ورودی تاریک و بوی کاغذ نمور
نگاه شوکه تو میرود به راه دور
مسافر
قدیمی با بلیط زرنگار
نشسته روی صندلی، غبار بیشمار
فقط یک قاب
عکس و نور بیرمق
ورق ورق،
ترانه خورد بر
ورق