تو حضور
مبهم
پنجرهها
روبروم
دیوارای
آجریه
خورشید
روشن فردا
مال تو
سهم من شبای خاکستریه
توی این
دل باپسیهای
مدام
جز سرانههای زخمی
چی دارم؟
وقتی حتی تو برام غریبهای
سر و شونههای بارون میذارم