

میرسد
روزی...
که بیهم
میشویم...
یکبهیک از جمعِ هم کم میشویم
مثل برگ از شاخهها
خم میشویم
میرسد
روزی که ما
در خاطرات
موجبِ خندیدن و
غم میشویم
شاید آن روز، بین این دنیای دور
یاد من
افتد به قلبت یکدفعه
یک لحظه چشمانت ببند و یاد کن
از رفیقی که کنارت بوده، نه؟
گاهگاهی یادِ ما کن، ای رفیق
در میانِ خاطراتت، ای رفیق
میرسد روزی که بیهم میشویم یکبهیک از جمعِ هم کم میشویم گاهگاهی
یادِ ما کن، ای رفیق
گرچه دوریم از هم امروز، ای رفیق
میرسد روزی که در یادِ هم
موجبِ لبخند و ماتم
میشویم
روزگار از ما چه خواهد ساخت، آه
هر کدام از ما کجا خواهیم رسید؟ شاید این دیدارها پایان نداشت
گرچه عمرِ دوستی کوتاه دید آنچه میماند نه عکس و نامه است
نه صدای خندههای روزگار
آنچه میماند همین یادِ خوش است از دلِ
یک دوست، در قلبِ ماندگار اگر یک روز...
دلت از زندگی گرفت...
اگر یک شب...
خاطراتِ ما به یادت آمد...
فقط یک لحظه...
یادِ ما کن... ای رفیق...
میرسد روزی که بیهم میشویم
یکبهیک از جمعِ هم
کم میشویم
میرسد روزی که ما در خاطرات
موجبِ خندیدن و غم میشویم
گاهگاهی یادِ ما کن،
ای رفیق...
میرسد روزی...
که بیهم میشویم...