

(ahhhh...) ازین زمانه ، ازین
روزگار ، دلتنگم
به حال
خویش بسی سوگوار دلتنگم
نبود همنفسی
تا دمی بیاسایم
به روز عید ازین
انکسار دلتنگم
جهان به چشم
من اکنون شدست زندانی
که در سلول
تکش ، تنگ و تار دلتنگم
به رنگ و روی جهان فریب مینگرم
مکرر است که لیل و
نهار
دلتنگم (یا هو)
مرا یکی ببرد زین دیار ای مردم!
قسم به جان شما بسیار دلتنگم
و یا به باد صبا
بسپرید پر بزنم
به یاد باغ نو
و آن دیار دلتنگم
اگر فتادم ازین موکب و بیاسودم
نه قبر خواهم و سنگ مزار دلتنگم
مرا به خاک سپارید و شادیانه زنید
که در زمانه شود مانده گار دلتنگم
چو این رباط دو در آمد و شدن دارد
شدن که میشود ، از انتظار دلتنگم (آخ...
دلتنگم)