

گیر افتادم وسط این چاردیواریِ خفه و بینفس تنها رفیقم شده همین
دود و دیوارهای قفس همه ادعا دارن ولی تهش پوچن و مگس
من توو اقیانوسم و اینا هنوز دنبال کپک و ارس آره، این
تنهایی قشنگه، ولی ترسی نداره از هیچکس
بنویس با خونِ رو دیوار، این داستانِ منه هر کی اومد یه
نیش زد و رفت، انگار کارش زدنه ببین، اینجا جای موندن نیست،
قفله درا همهش نقاب، همهش دروغ، خسته از این بشریا
من واسه پرواز ساخته شدم ولی بالم رو چیدن اونایی که ادعای
رفاقت داشتن، سقوطم رو دیدن روانیا، جانییا، شدین حاکم این شهرِ کثیف
من یه گرگِ باروندیدهام، جلووم نمیشه کسی حریف بسه
دیگه نقش بازی
کردن، من تهِ خط
رو دیدم از همون دستایی که نمک نداشت، فقط خنجر چشیدم
حاجی... پرنده رو بکن توو قفس، آوازش قشنگتر نمیشه، فقط دلتنگیش بیشتر
میشه شماها پرواز بلد نیستین، واسه همین از آسمون
بدتون میاد
تتوهای رو تنم خط به خطش درد این قفسه
بفهم
خستهام از این آدمای دو رو و بیمعرفت که فقط بلدن بکنن
توو زندگیِ تو دخالت من ساختم یه کلبه از تنهایی توو دلِ
ظلمت شما غرق بشین توو کثافتِ این شهرِ پر از شهوت دیگه
نه آرزویی مونده برام، نه حسِ پروازی شما خوش باشین با این
قفس و بازیِ دستاندازی من میرم یه جا که دستِ هیچکدومتون بهم
نرسه پاک میکنم هر چی خاطره از این روزای نحسه
آره...
قفس چیه؟ قفس همین فکرهای توئه...
همین باورهای غلط... تتوام...
موزیکام... همهش خروج از این قفس بود...
ولی خب... انگار دیوارا بلندتر از بالهای ما بودن...
خلاص