

ای ساربان آهسته رفتن،
کآرام جانم
میرود
وان دل که با خود داشتم،
با
دلستانم
میرود
من ماندهام مهجور از او، بیکاره و رنجور از او
گویی که نیشی دمادم از او،
در استخوانم
میرود
گفتم به نیرنگ و فسون،
پنهان کنم ریش
درون
پنهان مینشاید که خون،
بر آستانم
میرود
محمل
بدار ای ساربان، تندی مکن با
کاروان
کز عشق
آن سرو رفتار، گویی روانم
میرود
ای ساربان آهسته رفتن، کآرام جانم
میرود
وان دل که
با خود داشتم، با دلستانم
میرود
و میرود دامنکشان، من زهر تنهاییچشان
دیگر مپرس
از من نشان،
کز دل نشانم میرود (آه،
آرام جانم
میرود)