

ما هیچگاهی بر شانهٔ
پدر گریه نکردیم
دردِ دلِ
خود را
به مادر وا نکردیم
نه اینکه دردی در دلِ
ما کم بوده باشد
ترسیدیم دلهایشان غمگینتر شود، پس دم نزدیم
اشکها را گوشهٔ شب پنهان کردیم
دردها را در سکوت، پنهان کردیم
کسی دستِ ما نگرفت آن زمانها خودمان بودیم و خود را قهرمان
کردیم
ما خودمان، خودمان را بزرگ کردیم
با دلِ زخمی،
باز هم زندگی کردیم
از بیرون خنده، از درون ویران کسی نفهمید ما چه شبها گریه
کردیم
ما خودمان، خودمان را بزرگ کردیم
با هزاران زخم، باز هم صبر کردیم کاش یکبار کسی میگفت: «خستهای؟»
کاش یکبار روی شانهای گریه کردیم
هیچکس نپرسید
چند شب بیدار بودیم
چند بار از دردِ خود
بیاختیار بودیم
پشتِ آن لبخندِ
آرام و همیشگی
چهقدر شکستیم و باز هم استوار بودیم
زود بزرگ شدیم، بیآنکه بخواهیم
یاد گرفتیم گریه را از خود بخواهیم هرچه در دل بود، با
خود دفن کردیم
تا مبادا دلِ عزیزان را برنجانیم
اگر یک روز دیدی خستهایم، بدان از راهِ دوری آمدهایم… ما آن
کودکانی هستیم
که هیچوقت فرصتِ کودکی نداشتیم…
ما خودمان، خودمان را بزرگ کردیم
با هزاران زخم، باز هم صبر کردیم
از بیرون آرام، از درون طوفان
تمام عمر، خودمان را دلداری کردیم…
و اگر امروز خستهایم، اگر کم حرف و خاموشیم،
بدان…
ما تمام عمر،
خودمان
پناهِ خود بودیم.