

(hmmmmm) توی این پسکوچههای خیس بارون
قدم زدم با یه دل غرق خون
صدای خسته تو گوش من میخونه
که هیچکسی قدر این شب رو نمیدونه
نفس میکشم تو این مه غلیظ
خاطراتی که واسم خیلی عزیز
حالا گم شدن توی تاریکی (آه)
این دل خسته من آروم نداره
وقتی بارون روی شیشهها میباره
تو کجایی که ببینی حال من رو
این سکوت تلخ بیکران رو
سکوت خونه سنگینه مثل کوه
دفتر شعرم پر از آه و اندوه
قلم روی کاغذ میلرزه باز
این قصه تنهایی پر از راز
کاش میشد دوباره برگشت به اون روزا
(آه روزا) رها شد از این کابوس فردا (تنهایی...)