

قدمهای لرزان
روی مرز باریک
فکرهای تکراری در این
اتاق تاریک
تصمیمهای نیمهکاره
در عمق سینه
خشمی که میسوزد و
راهی نمیبیند
باید رها کنم این بند را
(آاااه) این جنگ بیپایان درون
پرخاشگر را
کجا برم این کوه اندوه فروخورده را؟
هر بار که برگشتم، پلها خرابتر شد
فریاد در حنجره، باری گرانتر شد
میخواهم بگذرم
اما ریشهها سنگین است
پایان این بازی
همیشه همین است
یک قدم به جلو،
دو قدم به عقب
(نه، نکن) سقوط در
تاریکیِ این شب
فقط سکوت موند و
این جاده خالی...