

دیرگاهیست که تنها شدهام
قصه
غربت صحرا شدهام وسعت درد فقط سهم من است باز هم
قسمت
غمها شدهام
دگر آیینه
ز من بیخبر است
که اسیر شب یلدا شدهام من که بیتاب شقایق بودم همدم سردی
یخها شدهام
خسته از خاطرههای رفتهام در غم خویش چه رسوا شدهام هر کجا
پا گذاشتم بیتو
نشانی از شب فردا شدهام
دل من پنجرهای
رو به غم است
سالها از نفس
عشق کم است
هر شب این خاطرهها میگویند
که هنوزم دل من در پی توست (آه)
کاش یک بار
کسی میپرسید که چرا اینهمه
تنها شدهام
کاش دستی
به سرم میکشید من که از خویش چه بیگانه شدهام
من همانم که پر از رویا بود
حالا از خاطرهها جا ماندهام
من که یک روز به فردا دل داشتم امشب از خویش هم
جدا شدهام
کاش این قصه به پایان برسد کاش از این شب به سحر
وا شدهام کاش چشمان
مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شدهام (آه)
تا نبینم… که چه تنها شدهام…