

گل احمد است در خواب و ناز
به روی تخت استراحت و باز
نباشد بیدار از جایت خدا کند که خوب باشد خوابهایت
حافظ محمد است در دشت و دمن
به فکر تفریح و سین و چمن
گردش و تفریح کار روزانهی اوست هر کجا شهر که تفریح است
جای اوست
نقیب بیچاره در بند و کتاب و درس ندارد لحظهای از امتحان
ترس کتاب و قلم است همدم و یار او
همیشه درس و مکتب است کار او
عبدالرؤوف هم در میان کار و بار دویده از این سو به
آن سو زار و زار کار زیاد بر سرش آوار گشته بیچاره
از کار خسته و زار گشته چهار رفیق با این همه حال
و عجیب جمعشان جمع است، چه جالب و غریب