سر پیچ کوچه ی صد محبوب
فندکی زور زورکی روشن شد سر
سیگار زر ممدلی خان مثل سرخی
لبای زن شد تو همون خلوت
شب حاجی قربون گیج و مات
گذر رو پر کردش با دو
سه تا گند لات
دیقشو تیز میچد سر راه ممدلی
تو چشاش سرخی خون
تو دلش لرز ولی
پشت سینه میزدش نفسش شبیه طبل
تو دلش بلحره داشت مثل فتنههای
قبل
کوچه خلوت بود و کور خالی
از برکت نور برق چشما بود
که سوسو میزدش اونم از فاصله
نزدیک و دور ممدلی بیخبر از
فتنه شب قدمهاشو قرص و محکم
برداشت ضامن تیزی عُربور رو که
دید رو لبش هزار هزار زمزمه
کاش چشم دو چشم همدیگه
نفسو حبس ابد یکی یکو لب
واسه غرض گشود مرتضی بود پسر
مشتی اسد مرتضی با سبزی پشت
لبش حاجی قربون با عُرو و
قبقبش با قشون بی فغوت با
همون دو سه تا لات ممدلی
رو پای دیوار کشیدن پای بمب
وسط آب انبار کشیدن مرتضی تیزی
رو عین حُکمون سمت ممدلی گرفته
بود نشون حاجی این بود همه
درد سرت این زپرتی بسته بود
بال و پرت حاجی قربونم که
قربونش برم انگار که جنگ هفت
خان برده تف جمع کردشو پس
داد به زمین ممدلی غصه خور
و آزرده مرتضی رو شیر میدون
کرد و گفت بگیر تو جون
این نامردو واسه نامرد نباس مرد
بشی نکنه گَست بکشی سرد بشی
ضامنا یکی یکی ول میشدن هر
کدومشون یه قاتل میشدن واسه ممدلی
نمونده بود بدن آخه هر کدوم
یه چاقو میزدن کف کوچه لخت
خون پر شده بود نون مردونه
گیا جور شده بود حاجی قربون
با خیال راحت تفشو زمین میزد
از عادت سر ممدلی رو رو
لبش گذاشت رو لبای گر گرفته
با کبود به چشای ممدلی زل
زد و گفت زری از بچگی
شم واس ما بود یادت مخ
میزدی با قمری دزد ناموس شده
بودی عمری حالا ناموس تو ناموس
منه بیوه ممدلی پابوس منه ممدلی
غرق نم خون شده بود راست
راستی بدجونی داغون شده بود بعد
مرگشو میدید که دلبرش قسمت گرگ
بیابون شده بود