مثل سرباز شجاعی که پرش را
یک روز
خستم مثل عقابی که پرش را
یک روز
من همان شاخه ی خشیدمو
میدانم باغبان با همه قدرت تبرش
را یک روز
کاروان رفت و زلیخا
از کجا میدانست
که همان بردهی کوچک جگرش را
یک روز
کاش تهمین از اول قصه را
میفهمید
آخرش خنجر رستم به سرش را
یک روز