مستی هم درد منو دیگه دوا
نمیکنه
غم با من زاده شده،
منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه،
منو رها نمیکنه شب که از
راه میرسه،
غربت هم باهاش میاد توی کوچههای
شهر با صدای پاش میاد من
غمای کهنمو برمیدارم که تو میخونهها
جا بذارم
میبینم یکی میاد از میخونه زیر
لب مستونه آواز میخونه مستی هم
درد منو
دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده، منو
رها نمیکنه
منو رها نمیکنه،
منو رها نمیکنه