عمل چه کردهام ز سفر باز
آمد
امید آن که بیخبر به ناگهان
رود سفر
چو ندارد دیگر دل بندی
به لبش نشنید از لب خندی
چو آنچه یک سپید دم شکفته
شد لبم ز هم چو شنیدم
یارم باز آمد
ز سفر غمخوارم باز آمد
همچنان که آغی بر پس از
همه شب میدمد سر ناگهان نگار
من چنان مهین و آمد از
سفر من هم
پس از آن دوری بعد از
غم محجوری یک شاخه گل بردم
به برش یک شاخه گل بردم
به برش دیدم
که نگار من سرخوش
ز کنار من بگذشت و ببرد
یار دیگرش بگذشت و ببرد یار
دیگرش
وای
از آن گلی که دست من
بود
خاموش و یک جهان سخن بود
خاموش و یک جهان سخن بود
گل
که شهره شد به بیوفایی
ز دیدن چنین جدایی
ز غصه پاره پیرهن بود
ز غصه پاره پیرهن بود
امید جانم ز سفر باز آمد
چه کردهام ز سفر باز آمد
امید جانم ز سفر باز آمد
چه کردهام ز سفر باز آمد