چو اسیر دام توام، رام توام
ای محرم رازم من همان شمعی
که ز شب تا به سحر
در سوز و گدازم ای فتنه
بکش یا بنوازم
بی گناهم، بده پناهم که از
موی تو آشفتهترم
کن نگاهی به خاک راهی ای
سایه لطف البسم چه کنم
عشقی غیر از تو نخواهم
به خدا مهنت ریزد ز نگاهت