در گوشهای از دنیا
گفتم به دلم آهی
گفتم که چرا هر شب
از یاد تو میکایی
گفتم مگر از این
عشق چیزی به جهان مانده
گفت تا که فقط مانده
یک خاطره را گایی
رفتی و پس از رفتن شب
رنگ غروبم شد هر صبح که
برخاستم
دیدم که تو هم خوابی گفتم
که او خستهست، گفت تا تو
چقدر شادی
دیدم که نمیگردد این دل به
کسی رایی
من ماندم و عشقی پنهان شده
در سینه
تو رفتی و شاید با عشق
سر انجامی
ای کاش
که میدانستی
بعد از تو چه بر من
رفت یک عمر نشستم تا
شاید تو مرا خواهی