سلطان خرابات که پنهان ز نظرهاست
مهتاب دل افروز سر بام سحرهاست
نزدیکتر از ماست به ما حضرت
ساقی
آن کس که در این میکده
پنهان ز نظرهاست
در عالم اسرار که کس را
گذری نیست ما را همه شب
تا به سحر سیر و سفرهاست
بس حال عجائب که در این
کهن جهان است بس صورت نادیده
که در دور قمرهاست
خواهم که به میخانه درآییم و
ببینیم در پرده میخانه چه حال
و چه خبرهاست
من بنده آن شاهد غیبم که
در این شهر
من بنده آن شاهد غیبم که
در این شهر
بیرون ز خبرها و نظرها و
سورهاست بسیار دگرهای دگر هست در
عالم
آن گونه که بیرون ز همه
گونه دگرهاست
بسیار کسانی که جگر خون جهانند
تنها نه نصیب من و تو
خون جگرهاست
القصه علاج غم این عالم دوار
رفتن به جهانی به در از
جمله به درهاست در شهر کسی
قیمت گوهر نشناسد
ور نه دل حامد پر از
در و گوهرهاست