

(آه...) چای سرد شد،
من هنوز دست بهش نزدم
گوشی روشنه، ولی حوصلهی هیچکسو ندارم
اتاق بههمریختهست، درست مثل فکرای من
امروز هم گذشت، بیاینکه بفهمم چی شد اصلاً
یه روزی دوستت داشتم،
بیحساب و بیدفاع
تو سرد شدی و من جا موندم
با یه مشت سؤال
اینقدر ندیدیم
که خودمم از خودم دور شدم
تو رفتی؛ من موندم و قلبی
که سیاهش کردی
حالم خوب نیست، ولی نمیخوام توضیح بدم فقط بذار امشب رو بیسروصدا
رد کنم
نه دلداری میخوام، نه قولِ فردای بهتر فقط یه کم سکوت، فقط
یه شبِ کوتاهتر
پیامهامو باز میکنم،
چیزی برای گفتن نیست
اسم آدما رو میبینم،
ولی دلم پیش کسی نیست
کارای نصفه روی میزه،
خوابم نصفهشبه
انگار همه دارن میرن، من جا موندم توی یه هفته
نمیگم شکستم،
فقط دیگه مثل قبل نیستم
بعضی روزا خودمم
نمیفهمم چی میخوام از زندگی
اگه فردا ازم پرسیدن
«بهتری؟»
میگم شاید نه چون بهتر شدم؛
چون جواب دیگهای یادم نیاد
حالم خوب نیست، ولی نمیخوام توضیح بدم فقط بذار امشب رو بیسروصدا
رد کنم
نه دلداری میخوام، نه قولِ فردای بهتر فقط یه کم سکوت، فقط
یه شبِ کوتاهتر
(فقط
یه
کم سکوت...)